شعر و ترانه

تقدیم با عشق

باران گرفته است و کمی نیز دلخورم

چندی از این هوای غم‌انگیز دلخورم

 

آلـوده‌ام به وسوسـه‌ی دیدنت ولی

پیشـم نیامدی و کمی نیـز دلخورم

 

من اشتیاق نیمـه‌ی شهریورم، بلی

از سیب‌های سرخ به پرهیـز دلخورم

 

وقتی که سـروِ دامـن تو گل نمی‌کُند

از رنگ‌های دلکش پاییـز دلخـورم

 

هر کس رسید، عطر تو را راست گفت و رفت

آه ای دروغ مصلحت‌آمیـز، دلخورم

 

من آسـمان صاف کویرم، ببخش اگر

از آسـمـان ابـری تبریـز دلخـورم


باران غریبه است برایم مسافرم

ناچار، نارسیده، گلاویز، دلخورم

م سپنتافر

ملیکا حقی

با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را 

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

 

از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟ 

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ 

من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تـــــــــــو را

 

رویای آشنای شب و روز عمــــر من! 

در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

 

از هــــر نظر تــــــــو عین پسند دل منی 

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

 

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست 

زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را

 

با آنکه جـز سکوت جوابم نمی دهی 

در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

 

از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری 

با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را

ق امین‌‌پور

ملیکا حقی

همواره عشق، بی خبر از راه می رسد

چونان مسافری که به ناگاه  می رسد

وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش

چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

اینت زهی شکوه که نزدت کلام من

با موکب نسیم سحرگاه می رسد

با دیگران نمی نهدت دل به دامانت

چندان که دست خواهش کوتاه می رسد

میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم

تا آهوی تو، کی به کمین گاه می رسد!

هنگام وصل ماست، به باغ بزرگ شب

وقتی که سیب نقره یی ماه، می رسد

شاعر! دلت به راه بیاویز و از غزل

طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد

ح منزوی

ملیکا حقی

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند 
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

ف نظری
ملیکا حقی

خُلق جنـوبیِ من و خوی شمالی‌ات

کبریت شـعله‌ور کف دریای خالـی‌ات

 

آتش‌فشان روشنم اما مرا...، اَلو...!

گویا کسی نشسته حدوداً حوالی‌ات!

 

من آتشـم تو پنبه و دیـدار با من‌اَت

دارم کلافه می‌شـوم از بی‌خیالی‌ات

 

قلّاب آهنیـن، ته دریـای راکـدم

دریا مـرا ببر به شـکار اهـالی‌ات

م سپنتافر

ملیکا حقی

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست


بگذار  دست های  تـــو  با  گیسوان  من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش ، عش
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!

آزار  می رسانــم  اگـــر  خشمگیــن  نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست

 

م.عباسلو

ملیکا حقی

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو

 هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو

 از خستگی روز همین خواب پر از راز

 کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو

 دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

 من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

 پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

 ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو

 آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

 حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

 یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

 دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو

 وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

 یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو

 پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟

 تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟

م.بهمنی


ملیکا حقی

فرقی نمی کند باران ببارد یا نه

فرقی نمی کند چشمان تو چه رنگ باشد
به خانه می رسم یا نه
مهم نیست!
من کلاهی ندارم که از سر بردارم
یا دندانی نمانده ست تا لبخندی بسازم
من و تو خاطرات درختان یک کوچه ایم ...

ملیکا حقی



شکست آینه و شمعدان ترک برداشت 
خبر چه بود که نصف جهان ترک برداشت
خبر رسید به تالار کاخ هشت بهشت 
غرور آینه ها ناگهان ترک برداشت
خبر شبانه به بازار قیصریه رسید
شکوه و هیبت نقش جهان ترک برداشت
خبررسید هراسان به گوش مسجد شاه 
صلات ظهر صدای اذان ترک برداشت
خبر چه بود که بغض غلیظ قلیان ها 
شکست و خنده ی شاه جوان ترک برداشت
خبر دروغ نبود و درست بود و درشت 
چنان که آینه ی آسمان ترک برداشت :
سی و سه پل وسط خاک ها و آجرها 
به یاد تشنگی اصفهان ترک برداشت

ملیکا حقی

شبانه رد شدم از مرزهای تن‌پوشت
به من اقامت دائم بده در آغوشت
سیاه بخت تر از موی سر‌به‌زیر تو باد
هر‌آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت
شبی ببوس در آیینه طلعت خود را
که بیم روز مبادا شود فراموشت
زمان خلق تو آهو بریده نافت را
دو مرغ عشق اذان گفته‌اند در گوشت
دلی که می‌شکنی از کسان حلالت باد
به شیشه خون‌جگرها که می‌کنی، نوشت!
به خواب می‌روی و چشم عالمی نگران
غمی‌ست منتظران را چراغ خاموشت
شهید اول این بوسه‌ها منم، برخیز
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت

ملیکا حقی

ای یار دور دست که دل می بری هـنوز

چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز

هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان

در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز

سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین!

عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز

ای چلچراغ کهنه که ز آن سوی سال ها

از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز

بـالـیـن و بـسـتـرم ، هـمـه از گل بنا کنی

شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز

ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من!

از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز

آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را

در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز

وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را

بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم

آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز

ح منزوی

ملیکا حقی

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم

ملیکا حقی

می گویند

پرنده ای زخمی

که هر عصر

از افق می گذرد

نشان تو را می داند

هر عصر

در تو گم می شوم

او می گذرد

افق خونین می شود

و من

تو را

و او را

نمی بینم.

ملیکا حقی

دل، ماهی خسته‌ای که در تور افتاد
در چاله عجب نیست اگر کور افتاد
 از عشق چه خیر غیر ناکامی دید؟
بر چاک چه جز وصله‌ی ناجور افتاد؟
 از اصل خودش دور شد و بالا رفت
این بود که فواره‌ی مغرور افتاد
 بسیار به غیر او دلم شد نزدیک
تا از غم عشق او کمی دور افتاد
 بسیار به صخره‌ها سرش را دریا
کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟
 من با غم او از خود او دوست‌ترم
او با غم من از خود من دور افتاد!
 با اینهمه راضی‌ست نشابوری که
از چنگ مغول به چنگ تیمور افتاد

م عباسلو

ملیکا حقی

من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟

                               راز غریب را به کدام آشنا برم؟

ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم

                               جان را کجا گذارم و دل را کجا برم؟

از تاب جعد و نافه‌ی آهو صبا چه برد؟

                               من آمدم که بویی از آن ماجرا برم

چشم امید دارم ازین جسم ناتوان

                               جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم

دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار

                               مس را به آتش تو بسوزم، طلا برم

حاجت نگیرم از تو به جایی نمی‌روم

                               ای گنج درد! آمدم از تو دوا برم

ای دل مقیم صحن رضا باش و صبر کن

                               نگذار از تو شکوه به پیش خدا برم

ملیکا حقی

دو چشم میشی تو گرچه رام و آرامند
اگر اراده کنی شیر و شاه در دامند
تویی که میگذری این کجاوه یا خورشید؟
که مرد و زن همه از صبح زود بر بامند
بهار آمده و گونه های صورتی ات
شکوفه بار تر از کشتزار بادامند
کشیده ام به ده انگشت در حریم تو مرز
مدافعان حرم آبروی اسلامند
برای حفظ تو جنگیده اند با دنیا
دو دست من که دو سرباز بی سرانجامند
بیا و چشم تمتع به غنچه ها وا کن
به شوق توست اگر در لباس احرامند
میان موی تو انگشت های مضطربم
به جست و جوی مزار شهید گمنامند

ملیکا حقی

ما حادثه ای بی ثمر و فاجعه باریم
ابریم ...که باید همه ی عمر بباریم
آیینه ، ولی یکسره خاکستری و محو
یک واقعه ی گمشده ، در پشتِ غباریم
فرزانگی و حوصله ، تقدیر من و توست
باید همه ثانیه ها را بشماریم
بسیار عزیزند ، مگر خاطره ها را
در گوشه ی دفترچه ی خود جا بگذاریم
یک عمر دریغ است سرانجام من و تو
انگار که صد سال ز هم فاصله داریم !
تردید ! همین یک کلمه مشکل ما بود
ای کاش که می شد به یقین دست برآریم ؛
شاید شب تشویش ، عطشکامی خود را
تا صبح ،به آرامش باران بسپاریم
بس کن به چه دلگرم بمانیم ؟ که حتی
یک لحظه به فردای خود امیّد نداریم

ملیکا حقی