شعر و ترانه

تقدیم با عشق

محمدمجید سپنتافر

خُلق جنـوبیِ من و خوی شمالی‌ات

کبریت شـعله‌ور کف دریای خالـی‌ات

 

آتش‌فشان روشنم اما مرا...، اَلو...!

گویا کسی نشسته حدوداً حوالی‌ات!

 

من آتشـم تو پنبه و دیـدار با من‌اَت

دارم کلافه می‌شـوم از بی‌خیالی‌ات

 

قلّاب آهنیـن، ته دریـای راکـدم

دریا مـرا ببر به شـکار اهـالی‌ات

م سپنتافر



نوشته شده توسط ملیکا حقی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

شعر و ترانه

تقدیم با عشق

خُلق جنـوبیِ من و خوی شمالی‌ات

کبریت شـعله‌ور کف دریای خالـی‌ات

 

آتش‌فشان روشنم اما مرا...، اَلو...!

گویا کسی نشسته حدوداً حوالی‌ات!

 

من آتشـم تو پنبه و دیـدار با من‌اَت

دارم کلافه می‌شـوم از بی‌خیالی‌ات

 

قلّاب آهنیـن، ته دریـای راکـدم

دریا مـرا ببر به شـکار اهـالی‌ات

م سپنتافر

ملیکا حقی