خُلق جنـوبیِ من و خوی شمالیات
کبریت شـعلهور کف دریای خالـیات
آتشفشان روشنم اما مرا...، اَلو...!
گویا کسی نشسته حدوداً حوالیات!
من آتشـم تو پنبه و دیـدار با مناَت
دارم کلافه میشـوم از بیخیالیات
قلّاب آهنیـن، ته دریـای راکـدم
دریا مـرا ببر به شـکار اهـالیات
م سپنتافر