شعر و ترانه

تقدیم با عشق

۴ مطلب در ژانویه ۲۰۱۶ ثبت شده است

باران گرفته است و کمی نیز دلخورم

چندی از این هوای غم‌انگیز دلخورم

 

آلـوده‌ام به وسوسـه‌ی دیدنت ولی

پیشـم نیامدی و کمی نیـز دلخورم

 

من اشتیاق نیمـه‌ی شهریورم، بلی

از سیب‌های سرخ به پرهیـز دلخورم

 

وقتی که سـروِ دامـن تو گل نمی‌کُند

از رنگ‌های دلکش پاییـز دلخـورم

 

هر کس رسید، عطر تو را راست گفت و رفت

آه ای دروغ مصلحت‌آمیـز، دلخورم

 

من آسـمان صاف کویرم، ببخش اگر

از آسـمـان ابـری تبریـز دلخـورم


باران غریبه است برایم مسافرم

ناچار، نارسیده، گلاویز، دلخورم

م سپنتافر

ملیکا حقی



شکست آینه و شمعدان ترک برداشت 
خبر چه بود که نصف جهان ترک برداشت
خبر رسید به تالار کاخ هشت بهشت 
غرور آینه ها ناگهان ترک برداشت
خبر شبانه به بازار قیصریه رسید
شکوه و هیبت نقش جهان ترک برداشت
خبررسید هراسان به گوش مسجد شاه 
صلات ظهر صدای اذان ترک برداشت
خبر چه بود که بغض غلیظ قلیان ها 
شکست و خنده ی شاه جوان ترک برداشت
خبر دروغ نبود و درست بود و درشت 
چنان که آینه ی آسمان ترک برداشت :
سی و سه پل وسط خاک ها و آجرها 
به یاد تشنگی اصفهان ترک برداشت

ملیکا حقی

شبانه رد شدم از مرزهای تن‌پوشت
به من اقامت دائم بده در آغوشت
سیاه بخت تر از موی سر‌به‌زیر تو باد
هر‌آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت
شبی ببوس در آیینه طلعت خود را
که بیم روز مبادا شود فراموشت
زمان خلق تو آهو بریده نافت را
دو مرغ عشق اذان گفته‌اند در گوشت
دلی که می‌شکنی از کسان حلالت باد
به شیشه خون‌جگرها که می‌کنی، نوشت!
به خواب می‌روی و چشم عالمی نگران
غمی‌ست منتظران را چراغ خاموشت
شهید اول این بوسه‌ها منم، برخیز
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت

ملیکا حقی

همواره عشق، بی خبر از راه می رسد

چونان مسافری که به ناگاه  می رسد

وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش

چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

اینت زهی شکوه که نزدت کلام من

با موکب نسیم سحرگاه می رسد

با دیگران نمی نهدت دل به دامانت

چندان که دست خواهش کوتاه می رسد

میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم

تا آهوی تو، کی به کمین گاه می رسد!

هنگام وصل ماست، به باغ بزرگ شب

وقتی که سیب نقره یی ماه، می رسد

شاعر! دلت به راه بیاویز و از غزل

طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد

ح منزوی

ملیکا حقی